"روزي كه مي خواستند كتاب را دستگير كنند." عنوان  كتابي است كه در نمايشگاه كوچكي كه در دانشكده به مناسبت هفته كتاب برگزار شده بود، توجهم را جلب كرد. كتابي كه تصوير روي جلد آن، به زنجير كشيدن كتابي را نشان مي دهد كه بر روي آن انساني (انديشه اي) زانوان غم را به آغوش كشيده است.در پشت جلد كتاب نوشته شده:"جدال مهيجي درباره معني و مفهوم ادبيات (از ديدگاه دموكراسي) و مهمل بودن سخن كساني كه مي خواهند از حضور آن جلوگيري كنند." محور اصلي داستان درباره "سانسور در كتابخانه" است و آنچه كه براي يك كتابدار جالب توجه است همكاري معلم و كتابدار، بيان ديدگاه هاي مختلف و شيوه تبادل نظر ها و شكوفايي انديشه هاست. احاطه كتابدار بر موضوعات مورد بحث ، مشكلات و تلاش هاي سرسختانه اش در "مبارزه با سانسور" ، مباحث سانسور در كتاب "مجموعه سازي" علي سينايي را يادآور مي شود. به نظر مي رسد كه توصيه مطالعه اين كتاب قبل از مطرح كردن مباحث سانسور در كلاس هاي كتابداري و اطلاع رساني،ديدگاه دانشجويان را براي درك اهميت اين مطلب گسترش مي دهد.بخشي از اين كتاب كه به مناظره ميان" ماتيو گريس ولد" و "كنت ديكنسن" درباره سانسور مي پردازد، در زير آمده است:

گريس ولد: "دانش آموزان اينجا هستند براي چه؟ براي اينكه آموزش انساني ببينند؛آموزش متناسب با مدنيت، و نه متناسب با انبوه مفاسد و مسموميت هاي اخلاقي و ناداني هاي انساني و جذب آنها."

كنت ديكنسن طعنه آميز او را تحسين كرد و گفت: " حالا اين فكر آزارم مي دهد كه بحث كنيم و ببينيم كه چه چيزي زيان بار و چه چيزي سالم است."

گريس ولد به طرف ديكنسن برگشت و گفت : " به من بگوييد، دوست عزيز، شما اجازه مي دهيد كتابي در مدرسه خوانده شود كه در آن نوشته شده باشد، مرگ به وسيله سوزاندن اتفاق نيافتاده؟"

ديكنسن گفت:"بي ترديد اگر شما يكي از اين كتاب ها را كنار گزارش هاي واقعي در اختيار دانش آموزان بگذاريد، جوانان نه فقط بهتر درك مي كنند كه به راستي چه اتفاقي افتاده، و دروغ ها را با واقعيت هاي تلخ و دشوار مقايسه مي كنند،بلكه مطالب مهم و با اهميت را هم فرا مي گيرند. آنها مي آموزند كه چطور عده اي يهود ستيزي يا هر نوع ديگري از تعصب را وسعت مي بخشند.تا مسايل غير قابل انكار را انكار كنند. اين مسئله براي جوانان خيلي مفيد است كه بياموزند، با اين نوع بيماري هاي موجود، چطور رفتار كنند."

هنتاف، نت. روزي كه مي خواستند كتاب را دستگير كنند؛ ترجمه كمال بهروز كيا.ـ تهران: درسا، ۱۳۸۱