به کتابخانه رفت و سراغ کتاب های مربوط به روابط جنسی را گرفت. تصمیم جدی گرفته بود که به آن کار بپردازد و در عین حال به خود قول داده بود تنها برای یک سال این شغل را ادامه دهد. در واقع با چنین کاری به صورت حرفه ای آشنایی نداشت، بنابراین مجبور بود نخست چگونگی ارتباط با جنس مخالف، لذت بخشیدن در ازای پول دریافت کردن را یاد بگیرد.

کتابدار به او گفت که تعداد اندکی کتاب در این مورد دارد، زیرا آن کتابخانه، دولتی است. ماریا ناامیدانه فهرست کتابها را گرفت، نگاهی به عناوین آنها انداخت. از شادی چیزی ننوشته بود.

............................................................

هنگامی که فهمید برطرف کردن فشارهای روحی و روانی، بسیار موثر تر و مفید تر از برطرف کردن فشارهای جسمی است، باز هم به کتابخانه رفت. این بار برای گرفتن کتابهایی در مورد مسایل و مشکلات زناشویی، روانشناسی و سیاسی.... کتابدار که تصور می کرد مشتری جوان او دست از کارش برداشته و افکار خود را روی مسایل مهمتری متمرکز کرده است، بسیار خوشحال شد.

ماریا روزنامه ها و مجلات زیادی را مورد مطالعه قرار داد و حتی خبرهای اقتصادی آنها را نیز خواند، زیرا اغلب مشتریانش، مدیران و روسای شرکت های مهم بودند. به مطالعه کتاب ها و مقالاتی در مورد نحوه رسیدگی به خویشتن پرداخت؛ زیرا همه انتظار داشتند پند و اندرز بشنوند. در مورد هیجانات انسانی مقاله خواند؛ زیرا عده ای به دلیل فقدان این هیجانات، دچار آزردگی می شدند.

او متفاوت و قابل احترام بود. در پایان شش ماه کار، مشتریانی بزرگ، دایمی و وفادار داشت و همین امر، حسادت دیگران را برانگیخت... البته تحسین مشتریان را نیز به دنبال داشت.

..........................................

هر بار که در کتابخانه کتابی را می گرفت، بیشتر متقاعد می شد که کسی اهمیت آن یازده دقیقه را به خوبی نمی داند و چیزی در این مورد ننوشته است. شاید سرنوشت ماریا این بود که بتواند کتابی در مورد این موضوع به رشته تحریر درآورد.

............................................................

عصر آن روز به منظور ملاقات با بهترین و تنهاترین دوستش، مسئول کتابخانه، از آپارتمان خارج شد. از او کتابی در مورد اصول نگهداری و مدیریت مزرعه خواست. از او کتابی در مورد اصول نگهداری و مدیریت مزرعه خواست. کتابدار گفت:

-         راستی چند ماه پیش که به دنبال گرفتن کتاب های مربوط به ارتباط جنسی آمدی، خیلی نگران سرنوشت تو شدم. دختران زیبای زیادی هنگامی که به خارج از کشور خود می روند، دچار توهم می شوند و تصور می کنند می توانند به آسانی پول به دست بیاورند. آنها فراموش می کنند که روزی پیر می شوند و دیگر فرصتی برای رفتن به دنبال عشق واقعی و یافتن مرد زندگی خود را نخواهند داشت.

..............................................................................

ماریا با لحنی خشن در برابر فرمان ریاست مآبانه نقاش، در حالی که می خواست به او بفهماند با زنی مودب و باسواد روبروست که همواره به کتابخانه می رود، نه به مغازه ها، پاسخ داد:

-         کتاب است...

...................................................................................

 

هنوز بقیه کتاب را نخوانده ام. اگر باز هم مطلبی بود اضافه می کنم.